و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز

چرا وقتی تصمیم می گیری از همه فامیل؛ فقط یک اسم برات باقی بمونه، بقیه میان و می خوان تو همه دنیات سهیم شن ؟

مجبور شدم عکس واتس اپم رو عوض کنم. که هی نخوان بگن عکسی بفرستم که چهره ام معلوم باشه ...

که نخوان با من صمیمی شن ...

که هیشکی با من صمیمی نشه ...

که فامیلای نزدیکِ خودم حتی، کاری به کارم نداشته باشن ...

من غریب ام بین اون همه آدم. و از هر چیزی که منو یادِ دورویی هایی بندازه که تو کوله معصومانه باورم جمع کرده بودم؛ دلم می گیره. کینه ای نیست هرچند اما؛ " دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند، از گوشه بامی که پریدیم؛ پریدیم "

 

عجیب نیست یه خاندان عظیم باشه و بینشون غریبه باشی ؟!

 

می خوام تو لذتِ دوست داشتن آدمایی غرق باشم که دوسشون دارم؛ تا در تکاپوی فرصت دادن و التیام روابطی که مدت ها قبل امتحانشون رو پس دادن.

در اولین فرصت لفت می دم و خلاص !


Tags: روزمره ها
+ نوشته شده در  جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵ساعت 3:15 AM  توسط پ.گ.ا.ه  |