|
و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز
|
می خواستم اینجا رو جوری داشته باشم که اپ نشدنش بگه که من تو این دنیا نیستم
که تیکه های لحظه هامو اینجا جمع کنم و یه زندگی رو نقش بزنم با همه خوبی ها و بدی هاش
چون اینجا رو دوس داشتم."قفس تنهایی" من بود. تنها جایی بود که مالِ خودم بود و شاهد زندگی و درد و غم و شادی و سادگی هام ...
ولی به حریم خصوصی حرف هام و تگ هام رحم نشد. دلم شکست و روحم مچاله شد وقتی رو دنیای من با سادگی زیباش و حرفایی که فقط میشد همین جا زده شن، خط سیاه کشیده شد.
این روزا دنیای من تغییر زیادی کرده.
امروز من به 14 سال پیش برگشتم ... با این تفاوت که حس می کنم یک گپ عمیق افتاده تو زندگیم ...
اما
برای تمام لحظه های شادی که داشتم تو این فاصله زیاد؛ خدا رو شکر می کنم.
این وبلاگ دیگه آپ نمیشه ... دوستایی که گذر می کنین از خونه دلم؛ دوستایی که مدت زیادیه ازتون بی خبرم ... اگه دوس داشتین ایدی تلگرامی؛ شماره ای، چیزی برام بذارین ...
روزای خوبِ با شما بودن رو فراموش نمی کنم.
ساغر یک دختر ورنا، دیاگوی گرامی، یاسمن جون، محمد دوست هم ماهی، شادی مهربونم، فرشاد جان، نازنین عزیز، ازتون خیلی بی خبرم.
اگه گذرتون افتاد حتما خبری از خودتون به من بدین. تو روزهای خوشی و ناخوشی با من بودین. دلم نمی خواد برای همیشه تموم شه این دوستی ها ...
عزیزانی که تو روزای سخت کنارم بودین ... خوشحالم دارمتون. به خودم می بالم که سهمم از این دنیا قلباییه که جنسشون از دریاست ...
بعد از همه فریادهام؛ فهمیدم سکوت نهایت هر اتفاقه ...
و همه ما آدم ها؛ در نهایت تنها ...
من دیگه حتی آفتابِ گرمابخشت رو هم دوس دارم.
هوایِ شرجی و دم کرده ات رو هم دوس دارم.
دیگه صدایِ جیرجیرکات برام گوش خراش نیست.
صدایِ رادیویِ دور استخرت؛ که ازش متنفر بودم رو به جون می خرم.
و هرگز غرِ چاله های خیابون هات رو نمی زنم.
من باخودم عهد بستم که وقتی برگشتم، حتی یک روزش رو از تو دور نباشم.
بارونی که شدی، کنارت قدم بزنمو خیس شم ... رها شم.
و هر روز، ستایشت کنم. ستایشت کنم... ستایشت کنم.
منو در آغوشت بگیر بازم.
با من مهربون باش لطفا.
این دوری دلمو تنگ کرده ... خسته ام کرده.
می خوام تا زمانی که جزیی از خاکت می شم؛ کنارت باشم ...
اگه زود دستمو نگیری، تو هیایوی اون شهر شلوغ گم می شم.
و هرگز پیدا نمی شم.