و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز

ما آدم هایِ ماشینیِ دود و دم زده رو، چه به رفتن کوه و ییلاق ؟!

حجمِ سکوتش خارج از تحمل ماست ...

تو خلسه غریبش، وقتی حس می کنی تو اون مه سنگین داری گم می شی، از تنها موندن با خودت میترسی !

بیچاره ما؛ که به تعدادِ تمامِ آدم های دور و برمون، به اندازه تمامِ دغدغه هامون؛ خودمون رو نمی شناسیم ...

اونوقته که موقع خوابِ اجباریِ از سر بیکاری و خلوت؛ بجایِ نگاه کردن به ستاره ها و گوش دادن به صدای زندگی، اشکِ که بی هوا می چکه بر خلوت غریبه گیت.

 

هی می روم به فکر، شاید آب از آب تکانی نخورد

اما باد از پنجره می آید

دوری می زند از بی راهی خویش و باز می گردد باز

و من هیچ پیغامی برای شب بلند ندارم

کسی از شب نیز بدی نخواهد دید.

 

* علی صالحی


Tags: حوالی دلم
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۴ شهریور۱۳۹۴ساعت 11:28 AM  توسط پ.گ.ا.ه  | 

گاهی حسسِ آشنای بعضی حرف ها، با تمومِ سادگیشون، خیلی دلتو سنگین می کنه ...

غمش رو، دلتنگیش رو، حتی از سال های آینده میشه همین حالا؛ همین لحظه؛ حس کرد.

 

 من، هر چه ام؛

با تو 

زیباترم

 

"چارتار . آسمان هم زمین می خورد"


Tags: آسمانم ابریست
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۲ مرداد۱۳۹۴ساعت 1:30 AM  توسط پ.گ.ا.ه  | 

دل تنگی آدم بزرگا؛ برای خونه بابابزرگشون؛ از نوعِ بچگی هاشونه ...

وای به روزی که می شنوی خونه رو فروختن !

اون خونه نیست که فروخته شده،

اون همه خاطره ها، بازی ها، دوستی ها و خنده هاته که برباد رفته ...

 

یه روز یه خونه ای بود، که تابستونا

روی پشت بومش ولو می شد خورشید

درخت انجیر (نارنج) پیری که تو باغ بود

همه کودکی های مرا می دید

 

خوبه که هنوزم توی خواب هام، وارد حیاط کوچیکش می شم و تمامِ کهنگیِ دلپذیرش رو با تموم وجودم حسس می کنم.


Tags: روزمره ها
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۱ مرداد۱۳۹۴ساعت 15:22 PM  توسط پ.گ.ا.ه  |