X
تبلیغات
" وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی "
" وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی "
و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز
سه شنبه 26 فروردین1393
اسب جون لطفا از اون اصیلاش باش !

گفتنی هم که باشه، وقت گفتن از روزمره هاست ...

وقت شادی از رفتن ماری که بالاخره نیششو زد و رفت و اومدن اسب تازه نفسی که من همیشه عاشقش بودم.

فک می کنم حتی اگه وحشیم باشه از وجودش لذت میبرم.

 

تازه شدن فرصتی بود برای عملی کردن تصمیم هامون و از این بابت خیلی خوشحالم.

حالا تو این دوره زندگی، آدم هایی که دوسشون دارن و دوسم دارن، کنارمن ... آدمای منفی رو همون اول سال؛از ذهن و زندگیم بیرون کردم ... و حالا وقت استفاده از تجربه هاست.

 

بعله !

خیلی دیره برای تبریک ...

پس فقط آرزو می کنم این اسب، همون اسبِ رویاهاتون باشه ...

( دیگه شاهزادشو تحصیلاتشو مال و منالشو و شاید حتی نینیشو اینا پای خودتون )

 - - - - - - - - - - 

بسی از عوامل برنامه کلاه قرمزی متشکرم. نمی دونید چقدر شادی و خنده به کودک درونم هدیه دادین.

( می دونم گول نمی خورین و می دونین بیشتر منظورم خودِ خودمم )

فقط لطفا بعدا قسمت ببعیش رو بیشتر کنید.



برچسب‌ها: روزمره ها
+ در8:28 PM*** پ.گ.ا.ه
دوشنبه 19 اسفند1392
"زمان، چه وزنی دارد"

یک تباهی؛ گاهی، چنان موندگار می شه ... چنان بر حافظه ات نقش می بنده، که باور می کنی؛ مهم نبودن نیست !

مهم نوعِ نبودنه ...


و این انتخاب، می تونه اونقدررر به دل بشینه که تصویرش به زیباییِ تصویر درخت قندیل بسته ای باشه که تک و تنها روی یه تپه کوچیک پر برف؛ زیر نور ماه، می درخشید ...

اون تپه خالیه حالا ...

اما اون درخت تو ذهن من؛ موندگاره .


برچسب‌ها: روزمره ها
+ در12:55 PM*** پ.گ.ا.ه
سه شنبه 6 اسفند1392
لیوان

مدت ها بود دلم یه لیوان می خواست !

وقتی آخرین لیوانم ترک برداشت؛ از ترسِ ترکِ دوباره؛ نرفتم پیِ انتخاب یه لیوان نو ...

من؛ همین منِ بی تفاوتِ مغرور؛ بدجوری به لیوان هام دل بسته می شم.

بعد وقتی یکیشون ترک بر می داره، نمی تونم ازش دل بکنم. 

نگهش می دارم و گاهی چند تا خودکارِ منتظرِ خالی شدن از حسِ پوچی ای که شاید مدت هاست بهشون تحمیل کردم رو، به بهونه به دست آوردن دلشون، مهمونِ اون لیوان می کنم ...

بیچاره خودکار هایِ ساده ی رنجور ... نمی دونن من هنوز دلواپسِ ترکِ لیوانمم !

 

آخرین لیوانم تصویر یه آغوش داشت.

یه آغوش که معلوم نبود از شوقِ دیدارِ یا از ترسِ بی بازگشت بودنِ یک سفر ...

یه روز به سرش زد ... با خودش گفت " یا رومی روم؛ یا زنگی زنگ". می خواست رها شه از سنگینیِ بار اون تصویر ...

اما همه سهمش یه ترک شد و اون آغوش، اونقدرررررر طولانی شد که نفهمیدم هنوز، از سرِ رفتن بود یا برگشتن !

 

یه لیوان نو دارم حالا.

نه ستاره داره، نه آغوش، نه نقشِ بیکرانِ یه دریا ...

یه سیاهیِ با چند تا گلِ سبز،

و دیگه هیچ.

- - - - - - - - - -

عکس رو میذارم ادامه.


برچسب‌ها: حوالی دلم
ادامه‌‌ی حرفام...
+ در7:13 PM*** پ.گ.ا.ه