" وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی "
و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز
چهارشنبه 8 مرداد1393
خونه پدری

خونه پدریِ این روزها رو دوس ندارم !

بهتره بگم بهش تعلق ندارم.

 

ادم باید تو خونه پدرش یه اتاق داشته باشه که وقتی رفت، روحِ بچگیشو همون جا؛ جا بذاره.

بعد هر وقت دلش تنگِ اون روزا شد، میدونه جایی هست که تو لحظه لحظه روزهاش شریکش بوده.

کافیه بره رو تختش بشینه. از کشو قفل دارش، دفتر خاطره هاشو بریزه بیرون و گذشتشو بو بکشه ...

بعد عروسکِ محبوبش رو بزنه زیر بغل و تو خاطراتِ مکتوبش غرق شه. و حتما کلی بخنده به خودش که دغدغه هاش چقدررر کوچیک بوده ...

با دقت خرت و پرت هاشو دوباره نگاه کنه.

برای n امین بار تک تک صدف هاشو بذاره کنار گوشش که شاید اینبار حداقل، به حرمت این همه دلتنگی، صدای دریا رو از مسیر پیچ دارشون رها کنن.

دفتر برچسب های مسخرشو برداره و یه دلِ سیر بخنده به خل بازیهاش ...

یا شاید حتی لباس هاشو برداره و سعی کنه به زور بپوششون.

 

دلم برای اتاقم تنگ شده ...

 

توضیح:

این خونه ای که میگم مربوط به 10 سال پیشه ...

بعدش چنتا خونه عوض کردن منم که متاهل 


برچسب‌ها: روزمره ها
+ در10:12 AM*** پ.گ.ا.ه
پنجشنبه 12 تیر1393
نوشدارو بعد از ...

حس بعضی حرفا؛ حس نوشدارو ست بعد از مرگ سهراب .

نمی دونی بعدش باید چه حالی بشی ...

گاهی توضیح ها؛ فقط برای آرامش دادن به دلِ گویندشه.  همین !

 

سکوتِ شب، صدای بارون، طراوت حضورش  ... رقصِ قطره هاش ...

لحظه های زیباییه. جاتون خالی 

 

متنی دستم رسید که حالمو دگرگون کرد. اونقدر که فقط زل زدم به گوشی. مات شدم ... خیلی صحنه ها از جلوی چشمم رد شد. خیلی دردها دوباره راه باز کرد به قلبم ...

و عجیییب به دلم نشست . نه متن ! اون دردِ مشترک ...

و عکس العمل دوستهام فوق العاده بود.

دوستایی که خیلی هاشون اوجِ احساست رو خیلی وقتها، با چند استیکر نشون می دن، بدون استثنا چیزهایی نوشتن که ...

و فکر می کنم، همین که دردهامون مشترکه؛ کمی – شاید – حالمون رو بهتر می کنه ...

 

متن رو تو وبلاگ های مختلف دیدم. یکی رو انتخاب کردم ... نمی دونم کی نوشته. هر کی هستی دمت گرم دختر ...

میتونید بخونیدش اگه دوس داشتین. هرچند فک به دستتون رسیده باشه.

دختران بعد از انقلاب

 

گنجشککم. بسیار برات خوشحالم. بسیااار ...

تبریک می گم و برات آرزوی بهترین لحظه ها رو دارم عزیز مهربون 


برچسب‌ها: روزمره ها
+ در3:11 AM*** پ.گ.ا.ه
چهارشنبه 4 تیر1393
این روزهایِ من

دغدغه شخصی این روزای من دو چیزه ...

پایان نامه و شغل.

حس می کنم آیندم خیلی مه آلوده. از اون مه ها که نمی شه حتی یه متر جلوتر رو دید.

 

دیگه وقتی گل باشه، به سبزه هم آراسته میشه.

اونم چه سبزه ای؛ خوابای پریشون در حد توی یک قبر گذاشتن مامان و بابا.

 

این روزا فقط خاله بودنم حسِ خوب داره.

وقتی می خنده؛ دنیا می خنده... اصلا همه چی میره گم می شه ته حلقِ کوچولوش تو اون لحظه.

و من اون خاله ایم که واسه دیدن خنده اش؛ حتی کانگورو میشم براش.


برچسب‌ها: روزمره ها
+ در5:1 PM*** پ.گ.ا.ه