" وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی "
و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز
سه شنبه 25 شهریور1393
روزهای شلوغ پلوغ

20 ام  یه جشن کوچولو دو نفره داشتیم.

با فوت کردنِ یه شمع 9، سال های با هم بودن رو به خاطره ها سپردیم.

تو این برهه از زندگی؛ حس می کنم یه فصل جدید داره برامون باز می شه. یه حسی که پشتش؛ به یه دوستی عمیق گرمه ...

یه جور تکاملِ شیرین و دلگرم کنندست.

 

چند روز دیگه سالگرد مرگِ همونیه که خودشو برای این دنیا کم می دید.

فکرِ تحملِ دوباره اون درد و دیدن اون غصه ها، اعصابمو بهم می ریزه.

 

هفته اول مهرم  عروسی یکی از پسرای فامیله.

و هفته بعدش عروسی یکی از دوستای صمیمیمه.

امروز که با اون یکی دوستم داشتیم برنامه می ریختیم برای رفتن، از ته دلم  خوشحالی می کردم.

حالا کجاست ؟ مشهد ...

اون یکی دوستم کجاست ؟ کرمانشاه

یعنی ما سه تا رسما یه مثلث تشکیل دادیم.

قراره چند نفر دیگه رو هم دعوت کنه.

و این یعنی دیدارِ بچه های دانشگاه قبلی و زنده شدنِ خاطرات شیرین دانشجویی گرگان.

خیلی ذوق دارم.

 

این روزا سرم به خوندن کتاب گرمه.


برچسب‌ها: روزمره ها
+ در3:5 AM*** پ.گ.ا.ه
یکشنبه 9 شهریور1393
اتفاقات این روزا :)

سوال:

در نبود ما چه اتفاقاتی رخ داده است ؟

 

پاسخ :

1- در تدارکات عروسی داداش جوجو کلی برنامه ها داشتیم؛ و عروسی به خیر و خوشی تموم شد.

چرا اخه اون همه برنامه می ریزی و همش تو چند ساعت تموم می شه آیا ؟!!!

مسئولین رسیدگی کنن لدفا !

2- هورااا ... یه دوست صمیمیم بالاخره مرد دلخواهشو پیدا کرد. چقدر خوبه که شاده از انتخابش.

3- پیچاندن یک عروسی راه دور

4- یک مصیبتی به اسم نمونه گرفتن برای پایان نامه. به این صورت که از کله صبح بساط چای و صبحانه را همراه خود برده و با دوست و همسر گرامی می رویم رودخانه.

در حالیکه ظرف پلاستیکی مجهز به دستگاه اکسیژندهی ای که خودمان با بدبختی درستش کردیم را دستمان گرفته و بصورت کانگورو وار می دویم پی هر قلابی که یک عدد ماهی بهش گیر کرده باشد. صیادانِ طفلی هم در تلاش برای گرفتن کولی میباشند...

اخرش از ساعت 7 تا 11 و از بین 50 – 60 تایی که گرفته شده فقط 6 عدد بچه ماهی مورد نظر میباشد.

حالا بساطِ خون گیری و تشریح و غیره ش بماند.

همگی یک صدا ... خاک تو سرِ پایان نامه فیلدی !

5- ورود 20 نفر مهمان، و مصیبتی به اسم فطع شدن برق درست سر نهار ...

6-گرمای به شدتتت ملعون هوا !

7- ذوقِ نی نی برای دیدن خالش بعد یک هفته و پرت کردن خود در بغل خاله ... 

 

هورا بالاخره امروز بارون اومد. یعنی فقط برا ابرا بوس فرستادم ... در این حد 


برچسب‌ها: روزمره ها
+ در0:9 AM*** پ.گ.ا.ه
چهارشنبه 8 مرداد1393
خونه پدری

خونه پدریِ این روزها رو دوس ندارم !

بهتره بگم بهش تعلق ندارم.

 

ادم باید تو خونه پدرش یه اتاق داشته باشه که وقتی رفت، روحِ بچگیشو همون جا؛ جا بذاره.

بعد هر وقت دلش تنگِ اون روزا شد، میدونه جایی هست که تو لحظه لحظه روزهاش شریکش بوده.

کافیه بره رو تختش بشینه. از کشو قفل دارش، دفتر خاطره هاشو بریزه بیرون و گذشتشو بو بکشه ...

بعد عروسکِ محبوبش رو بزنه زیر بغل و تو خاطراتِ مکتوبش غرق شه. و حتما کلی بخنده به خودش که دغدغه هاش چقدررر کوچیک بوده ...

با دقت خرت و پرت هاشو دوباره نگاه کنه.

برای n امین بار تک تک صدف هاشو بذاره کنار گوشش که شاید اینبار حداقل، به حرمت این همه دلتنگی، صدای دریا رو از مسیر پیچ دارشون رها کنن.

دفتر برچسب های مسخرشو برداره و یه دلِ سیر بخنده به خل بازیهاش ...

یا شاید حتی لباس هاشو برداره و سعی کنه به زور بپوششون.

 

دلم برای اتاقم تنگ شده ...

 

توضیح:

این خونه ای که میگم مربوط به 10 سال پیشه ...

بعدش چنتا خونه عوض کردن منم که متاهل 


برچسب‌ها: روزمره ها
+ در10:12 AM*** پ.گ.ا.ه