|
بهترین هدیه تولدم رو از جوجوم گرفتم... کلی سورپریز شدم و از خوشحالی داشتم می مردم... جوجو واسم 2 تا مرغ عشق خوشگل خرید... وقتی دیدمشون داشتم خودکشی می کردم... اما بعدش دلم براشون سوخت و چون نمی تونستم تو قفس بودنشون رو تحمل کنم انقدر افسرده شدم که جوجوم شب نشده بردشون پیش پسرداییم تا ازشون نگه داری کنه.... کلی هم هنوز عذاب وجدان دارم... اگه مطمئن بودم آزاد شن نمیمیرن حتما آزادشون می کردم... اما مهم فقط این بود که جوجو رو دلش پا گذاشت و واسم پرنده گرفت.... خودشم می گفت " یعنی پگاه با دست خودم گورمو کندم.... کیو دیدی با دست خودش 2 تا هوو سر خودش بیاره..."
دیشب هم من کلی کلی کلی دلم گرفته بود.... هم دلم واسه مرغ عشقا میسوخت هم اعصاب نداشتم و... جوجو کلی با من حرف زد و آرومم کرد... بعدم تو دفتر خاطرات جدید واسم نوشت ... خداییش به داشتنش افتخار می کنم... خوشحالم که نیمه خودمو پیدا کردم.... نه نه بهتره بگم اون خود منه...
خوب دیروز هم نمی دونم چه اجباری بود حتما بریم موزه آبزیان.... با اینکه جالب بود اما واقعا خسته شدم... از همه بیشتر از نمونه های فیزالیا فیزالیا ( چنگ جوی پرتغالی ) و اسبک ماهی خوشم اومد.... خیلی با نمک بودن... تو ادامه مطلب عکسشونو میذارم....
درآخر باید بگم دوستای گلم ممنونم از اینکه لطف کردید و تولدمو تبریک گفتید.... ایشالله خوبیاتونو جبران کنم...
برای جوجوی گلم اون دو تا مست چشات منو خوابم می کنه ذره ذره اون نگات داره آبم میکنه
داره می میره دلم واسه مخمل نگات همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات
مثه یک رویای خوش پا گرفتی تو شبام از یه دنیای دیگه قصه ها گفتی برام
هنوز از هرم تنت داره میسوزه تنم از تو سبزه زار شده خاک خشک بدنم
دستای عاشق تو منو از نو تازه ساخت دل ناباور من جز تو عشقی نشناخت
داره میمیره دلم واسه مخمل نگات همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات
ادامه مطلب
خدا بهم گفت می خوام بفرستمت رو زمین... گفتم خدا جون؟ ازم خسته شدی؟ اما خدا صدامو نشنید... چون من اومده بودم.... اول از گنگی این سنگینی روحم، هیچی نمی فهمیدم.... تا چشم باز کردم مرد و زنی رو دیدم که از بودنم خوشحال بودن... مردا و زنایی رو دیدم که دورم حلقه زده بودن و تعیین می کردن شبیه کیم... اما من... من فقط گریه می کردم... زار می زدم برای دوری از خدام... گریه می کردم برای بودن تو دنیایی که نمی شناختمش... بعدا فهمیدم وجود خدا رو میشه تو محبتای بی دریغ پدر مادرم ببینم... بزرگ شدم و با هر سالی که گذشت فاصله من و بهشت دورتر و دورتر شد... بزرگ شدم و برای هر سالی که تاریخش رو برام ثبت کردن؛ غمگین شدم.... هنوزم نفهمیدم این غم برای دوری از خداست یا برای گذشتن از این همه وابستگی... آره امروز روز منه.... تولدم... " پگاه " من.... کوچیک که بودم برای رسیدن این روز لحظه ها رو با شوق می گذروندم و الان.... برای فرار ازش راهی ندارم.... فقط می تونم آرزو کنم هر سالی که می گذره پر اتفاقای خوب باشه... همین... تو تموم طول جاده كه افق برابرم بود شوق تو راه توشه من اسم تو همسفرم بود من دلشيشه ای هر جا هر شكستن كه شكستم زير كوه، بار غصه هر نشستن كه نشستم عشق تو از خاطرم برد كه نحيفم و پياده تورو فرياد زدم و باز خون شدم تو رگ جاده خوب من عادت دارم عملکرد سالیانمو تو روز تولدم بررسی کنم... امسال سال خوبی بود و با تموم خوبیش سختی های زیادی داشت.... سربازی جوجو بدترینش بود... و بهترینش شاید آشتی من بود با خدام.... و خرید خونه تو جاییکه همیشه آرزوم بوده... الان که فکر می کنم میبینم خدا رو شکر دل کسی رو نشکوندم و دختر خوبی بودم... جوجو قراره فردا منو دریا... شاید دریا بتونه این التهاب روحمو آروم کنه... امیدوارم فردا بارون بیاد... امتحان رو هم 20 شم.... کلام آخر: خوشحالم برای کسایی عزیزم که برام عزیزن... خوشحالم که روز تولدم به یادم هستن و دلتنگی منو از یادم میبرن.... چون به نظرم تولد هر کس تنها چیزیه که فقط و فقط مال خودشه.... حالا که دلتنگی داره رفیق لحظه هام میشه کوچه ها نارفیق شدن حالا که میخوام شب و روز به همدیگه دروغ بگن ساعتا هم دقیق شدن طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقعه رفتن منه طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقعه رفتن منه
یازدهمین دفتر خاطراتمم داره تموم میشه... منم مثه همیشه منتطرم ببینم آخرین تاریخش و آخرین برگش با چی تموم میشه؟ منتظرم ببینم کی با خوندنشون به اون حس خوشحالی برای یادآوری روزای بر باد رفتم می افتم؟ . . . آره... دفترم دارم تموم می شه... اینو می بندم و میرم سراغ یه دفتر دیگه... چند روز دیگه... چند روز دیگه با بستنش باور می کنم که یه فصل از زندگیم تموم شده و بعدش باید بگردم لای صفحه هاش تا خود گمشدمو پیدا کنم.... تا زندگیمو پیدا کنم... راهیم راهیه جایی كه پر از زمزمه باشه
|
About![]()
من Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 Links
من و تو
for you |